کارنامه لایو 01سیستم 02دادگاه حقیقت 03کتابخانه 04درباره 05استیتمنت زنده MYFXBOOK · LIVE ↗
مشاوره تخصصیEnglish Version
HomeStart here
از این‌جا شروع کنید · مانیفست این پیج و این سایت

چرا به حرف من گوش نمی‌دهید؟
و چرا حق دارید

تکلیف کسی که وارد این پیج و این سایت می‌شود چیست؟ جواب در یک آزمایش با کبوتر، چند دام در یک دشت، سه سند رسمی و یک شرط علنی است.

پرونده‌ها و هشدارشروع از این‌جا⏱ ۱۲ دقیقه مطالعه

یکی از دایرکت‌های ارسالی از همین هفته‌ی گذشته:

“شما فقط می‌گید نمی‌شه. من دو ساله دارم روی روشم کار می‌کنم. فقط مدیریت سرمایه‌م ضعیفه.”

من این نوع پیام را شاید هزاران بار با کلمات مختلف خوانده‌ام. نزدیکم. فقط روانشناسی‌ام مشکل داره. فقط باید دیسیپلین داشته باشم. فقط یک ستاپ دیگر مانده. و هر بار که می‌خوانم یک چیز را دقیق می‌بینم: نویسنده‌ی پیام واقعاً دلش نمی‌خواهد با من بحث کند، بلکه با تمام وجود می‌خواهد من اشتباه کرده باشم. چون اگر من درست بگویم، باید از یک رویا دست بکشد، رویای ثروتِ فوری. و دست کشیدن از این رویا سخت‌تر از، از دست دادنِ پول است.

بگذارید رک بگویم چرا این مقاله را می‌نویسم. نه برای اینکه ثابت کنم باهوش‌ترم. برای اینکه بیست و چهار سال از عمرم را در این بازار گذاشته‌ام و حالا حق دارم فریاد بزنم، برای اینکه بالاخره یکی باید به شما بگوید دارد سرتان کلاه می‌رود و قسمت مضحکش اینجاست (با رضایت خودتان). البته تقصیر شما نیست. این طراحیِ مکانیزم است.

تقصیر شما نیست. این طراحیِ مکانیزم است

اولین دلداریِ خوبی که برایتان دارم: شما احمق نیستید. مغزتان دقیقاً همان کاری را می‌کند که مغز هر آدمی در این شرایط می‌کند. بهتر است عملکردش را بشناسید، چون این مکانیزم با من هم در طول این سال‌ها همین کار را کرد. خوب دقت کنید.

روان‌شناسی یک پدیده‌ی قدیمی و بسیار مهم دارد که اسمش را گذاشته‌اند تقویت متناوب. بی. اف. اسکینر در دهه‌ی ۱۹۵۰ یک کبوتر را در جعبه‌ای گذاشت که یک اهرم داشت. کبوتر اهرم را می‌زد و دانه می‌گرفت. اسکینر سه حالت را امتحان کرد.

حالت اول: هر بار که اهرم زده می‌شد، دانه می‌آمد. کبوتر خیلی زود یاد گرفت. ولی روزی که دانه قطع شد، بعد از چند بار تلاش دست کشید. منطقی بود: دیگر چیزی نمی‌داد.

حالت دوم: دانه با نظم می‌آمد، مثلاً هر ده بار یک دانه. کبوتر ریتم را فهمید و فقط به اندازه‌ی لازم اهرم می‌زد.

حالت سوم (حالت مد نظر ما)، همان که همه چیز را عوض کرد: دانه گاهی می‌آمد و گاهی نمی‌آمد، بدون هیچ نظمی. گاهی بعد از دو بار، گاهی بعد از پنجاه بار. نتیجه بسیار عجیب بود. کبوتر در این حالت از همه‌ی حالت‌های دیگر دیوانه‌وارتر اهرم را فشار می‌داد. و قسمتِ خیلی مهم‌تر و البته غم‌انگیز: وقتی اسکینر دانه را کاملاً قطع کرد، کبوتر هزاران بار دیگر هم اهرم را زد. چون مغزش یاد گرفته بود که “شاید دفعه‌ی بعد”. و هیچ دلیلی برای توقف پیدا نمی‌کرد، چون قبلاً هم بی‌دلیل جواب گرفته بود.

کازینوها اسلات‌ماشین را دقیقاً روی حالت سوم ساخته‌اند. نه هر بار برنده، نه با نظم، بلکه گاه‌به‌گاه و غیرقابل پیش‌بینی. و بازار برای یک معامله‌گر خرد، به شکل طبیعی و بدون اینکه کسی آن را طراحی کرده باشد، همان حالت سوم است. شما از اهرم استفاده می‌کنید، یعنی معامله می‌کنید. گاهی دانه می‌آید، گاهی نمی‌آید، متأسفانه بدون نظمی که بشود فهمید. و مغز شما همان کاری را می‌کند که مغز آن کبوتر کرد: حتی وقتی ماه‌هاست چیزی نمی‌گیرید، به زدن ادامه می‌دهید، چون یک بار بی‌دلیل سود گرفته‌اید و فکر می‌کنید دفعه‌ی بعد نوبت شماست.

به طور مثال شما یک معامله‌ی خوب می‌گیرید، یک هفته‌ی سبز دارید، در یک ماه سرمایه‌ی خود را دو برابر می‌کنید. اینجا مغزتان نمی‌گوید “تصادف بود”. می‌گوید “دیدی؟ می‌شه. فقط باید دوباره تکرارش کنم.” بعد ضرر می‌آید. و باز مغزتان نمی‌گوید “روش غلط است”. می‌گوید “حتماً من غلط اجرا کردم.” این دقیقاً همان جمله‌ای است که مدرس‌ها هم به شما یاد داده‌اند بگویید: روش درست است، تو مشکل داری. روانشناسی. دیسیپلین. مدیریت سرمایه. اسم‌هایی که روی یک شکاف گذاشته‌اند تا شما به جای شک کردن به ساختار، به خودتان شک کنید.

و این سیکل منفی اینجاست. ضرر، شک به خود، دوره‌ی جدید، سبک جدید، یک ماه سبز، امید، ضررهای بزرگ‌تر، شک به خود. از پرایس اکشن به ICT، از ICT به عرضه و تقاضا، از آنجا به اسمارت مانی، به سشن نیویورک، به تایم یک دقیقه. هر بار یک “بالاخره فهمیدم”. هر بار یک شارژ دوباره‌ی حساب. و هر بار یک نفر آن طرف نشسته که از همین شارژ دوباره‌ی حساب شما سهم می‌گیرد.

دام‌های مختلف، یک شکارچی

یک چیز را از زاویه‌ی شکارچی ببینید. در یک دشت چند دام پهن است. زیر یکی جو ریخته‌اند، زیر یکی ارزن، زیر یکی گندم. پرنده‌ها بین دام‌ها پخش می‌شوند، هر کدام سراغ دانه‌ای که بیشتر دوست دارد. شکارچی فقط نخ آن دامی را می‌کشد که آن لحظه پرنده‌ی بیشتری زیرش جمع شده.

پرایس اکشن، ICT، RTM، عرضه و تقاضا، اسمارت مانی، سشن نیویورک. این‌ها سبک نیستند. دانه‌های مختلف زیر دام‌های مختلف‌اند. بازار نخ هر کدام را که شلوغ‌تر باشد می‌کشد، و طبیعی است که همان روز یک دام دیگر هنوز اسیری ندارد. پرنده‌هایی که آن‌جا نشسته‌اند، خوشحال‌اند. فکر می‌کنند آن‌ها دانه‌ی درست را انتخاب کرده‌اند. در دایرکت می‌نویسند “ICT جواب نمی‌ده، RTM داره جواب می‌ده”. دریغ از اینکه آزاد بودنشان زیر آن دام هیچ ربطی به دانه ندارد. شکارچی هنوز نخ دامِ آن‌ها را نکشیده، همین. اگر این روزها و در یک مقطع کوتاه احساس پیروزی می‌کنید، بدانید روشتان جواب نداده، فقط هنوز نوبت شکار شدنتان نرسیده.

برای همین است که همیشه یک روش هست که “این روزها دارد جواب می‌دهد” و همیشه یکی هست که با اسکرین‌شات این موضوع را ثابتش می‌کند. دقت کنید که بازمانده‌ها بلندترین صدا را دارند، چون کسانی که نخشان کشیده شد و اسیر شده‌اند دیگر پست نمی‌گذارند، دیگر فریاد نمی‌کشند. شما فقط صدای بازمانده‌ها را می‌شنوید و فکر می‌کنید این یعنی روششان جواب داده. این طور نیست. فقط یعنی هنوز نوبت آن‌ها نشده. چند ماه دیگر همین‌ها ساکت می‌شوند و یک گروه تازه با یک اسم تازه فریاد می‌زند.

سؤال درست این نیست که کدام دانه بهتر است. سؤال این است که چرا اصلاً زیر دام نشسته‌اید. تنها چیزی که زیر هیچ دامی نمی‌نشیند، قاعده و قانونی است که روی کاغذ نوشته شده، در هر شرایطی یک‌جور اجرا می‌شود و چهار سال خروجی‌اش جلوی چشم همه است. چنین چیزی سبک نیست. سیستم است. و فرقش را فقط با یک چیز می‌فهمید: استیتمنت (گزارش عملکرد شخص مدعی).

این ارقام را از من نشنوید. از نهادها بشنوید

سه‌تا، که هر کدام از منابع را جهت راستی‌آزمایی می‌توانید همین حالا باز کنید.

یک. از سال ۲۰۱۸ نهاد ناظر بازار اروپا، ESMA، بروکرها را مجبور کرد درصد مشتریان بازنده‌ی خودشان را روی صفحه‌ی اولشان بنویسند. عدد رسمی: بین ۷۴ تا ۸۹ درصد حساب‌های خرد پول از دست می‌دهند. این را کسی نگفته که دشمن بروکرهاست، خود بروکرها به اجبار قانون نوشته‌اند.

دو. سه اقتصاددان برزیلی، شاگه، دلوسو و جووانتی، همه‌ی کسانی را که بین ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۵ در بازار آتی برزیل معامله‌گری روزانه را شروع کردند دنبال کردند. نه یک نمونه، همه را. نتیجه: از کسانی که بیش از ۳۰۰ روز ادامه دادند، ۹۷ درصد پول از دست دادند. فقط ۱.۱ درصد بیشتر از حداقل دستمزد درآوردند. عنوان مقاله‌شان یک سؤال است: “معامله‌گری روزانه برای امرار معاش؟” و جوابشان یک جمله: عملاً غیرممکن است، برخلاف آنچه فروشندگان دوره ادعا می‌کنند. دقت کنید، این مطالعه دقیقاً همان توهم “تمرین بیشتر” را از بین می‌برد. کسانی که ۳۰۰ روز ادامه داده بودند، بدتر نبودند. فقط دیرتر فهمیدند.

سه. باربر، لی، لیو و اودین پانزده سال کامل همه‌ی معاملات بازار سهام تایوان را بررسی کردند. کمتر از یک درصد معامله‌گران روزانه توانستند به شکل پیش‌بینی‌پذیر و پایدار، بعد از کسر کارمزد، سود بسازند. کمتر از یک درصد. در پانزده سال. در کل یک کشور.

حالا شما به من بگویید. وقتی هر روز میلیون‌ها نفر در دنیا با همین اطمینان شما پشت چارت می‌نشینند و مطمئن‌اند روش را پیدا کرده‌اند، و نهادهای رسمی می‌گویند بین ۷۴ تا ۹۷ درصدشان می‌بازند، چه چیزی باعث شده فکر کنید شما استثنا هستید؟ یک ماه سبز و پر سود؟ یک مدرس که بهتون گفت استعداد دارید؟ همان مدرسی که از لینک ثبت‌نام بروکرش به ازای هر لات شما پول می‌گیرد، چه ببرید چه ببازید؟

واقعاً بسه دیگه

از اینجا به بعد می‌خواهم کمی تند باشم، چون نرم صحبت کردن جواب نداده.

بیایید به درونِ خودتان و زندگی‌تان نگاه کنید. واقعاً خسته نشدید؟ از این شاخه به آن شاخه پریدن. از این مدرس به آن مدرس. از این سبک به آن سبک. پنج سال، هفت سال، ده سال. چند بار حساب شارژ کردید؟ چند بار به خانواده گفتید این بار فرق دارد؟ چند بار یک اسکرین‌شات سود را به کسی نشان دادید و ضررهای بعدش را به هیچ‌کس نگفتید؟

شما یک سند قابل دفاع دارید؟ یک استیتمنت عمومی، نه اسکرین‌شات، که سه سال، دو سال، حتی یک سال سود خالص نشان بدهد؟ ندارید. متأسفانه مدرس‌تان هم ندارد. و شما همچنان به توهمی چنگ زده‌اید که هیچ مدرکی پشتش نیست، فقط چون رها کردنش برایتان دردناک است.

به این فکر کنید: چرا با روشنگری‌های من مخالفید؟ واقعاً فکر می‌کنید من اشتباه می‌کنم؟ یا فقط برایتان سخت است قبول کنید رویایی که این‌همه سال دنبالش دویدید، داشته شما را به سمت تلخ‌ترین کابوس زندگی‌تان می‌برده؟ من جوابش را می‌دانم، چون خودم سال‌ها جای شما بوده‌ام و سرزنش شنیده‌ام. من اطمینان دارم مخالفت شما از دانستن نیست، از ترس است. و این ترس، دقیقاً همان چیزی است که این صنعت از آن پول درمی‌آورد.

پزشک نشوید. به پزشک مراجعه کنید

یک مثال ساده. وقتی مریض می‌شوید، نمی‌روید مثلاً هشت سال پزشکی بخوانید که خودتان را درمان کنید. می‌روید پیش کسی که ربع قرن این کار را کرده. نه اینکه شما نمی‌توانید پزشک شوید. چون لازم نیست. چون هزینه‌اش را عمرتان می‌دهد.

این بازار همین است. قرار نیست همه سیستم کشف کنند. قرار نیست همه ریاضی‌دان شوند. من بیست و چهار سال وقت گذاشتم، همه‌ی این توهم‌ها را از سر گذراندم و زنده ماندم، و در نهایت به چیزی رسیدم که می‌شود روی کاغذ نوشتش و تحویل داد. صددرصد مکانیکی. بدون حس. بدونِ “به نظرم”. چهار سال استیتمنت عمومی و زنده، جلوی چشم همه، با سود خالص.

این را برای تعریف از خود نمی‌گویم. برای این می‌گویم که حرف اصلی‌ام را بفهمید: من نمی‌خواهم شما شاگرد من شوید و بیست و چهار سال من را دوباره بروید. می‌خواهم از نتیجه‌اش استفاده کنید. این برد دوطرفه است. من زحمت کشیده‌ام و فونداسیونی ساخته‌ام که از آن سهم می‌برم. شما به جای اینکه ده سال دیگر در همان سیکل بمانید و دار و ندارتان را به بازار و واسطه‌هایش بدهید، از چیزی استفاده می‌کنید که سند دارد.

و یک شرط را همین‌جا علنی می‌کنم. اگر کسی، هر کسی، یک استیتمنت عمومی و تأییدشده با سود خالص بیاورد که از مال من بهتر باشد، من اولین کسی هستم که زنگ می‌زنم و می‌گویم شریک شویم. تا امروز کسی نیاورده. نه مدرس‌ها، نه منتقدها، نه آن‌هایی که در دایرکت می‌نویسند “نزدیکم”. پس تا وقتی کسی نیاورده، چیزی که اینجاست، تنها مسیری است در این کشور که با سند عمومی قابل دفاع است. نه چون من می‌گویم. چون سندش هست و سند بقیه نیست.

تکلیفتان با این پیج

حالا جواب سؤالی که از اول باید می‌دادم: کسی که وارد این پیج و این سایت می‌شود، تکلیفش چیست؟

اگر هنوز می‌خواهید خودتان کشف کنید، بروید. جدی می‌گویم. این‌جا جای همه نیست و من کسی را التماس نمی‌کنم. فقط یک خواهش: قبل از رفتن، آن سه سند بالا را باز کنید و بخوانید. و یک تاریخ برای خودتان بگذارید که اگر تا آن روز استیتمنت سودده‌ی یک‌ساله نداشتید، برگردید. قبل از اینکه چیزی برای برگشتن نمانده باشد.

اگر خسته شده‌اید، اگر آن دایرکت بالا را خودتان می‌توانستید نوشته باشید، اگر یک جای دلتان می‌داند که این بار هم فرق نداشت، در باز است. اگر می‌خواهید از این چرخه بیرون بیایید، حتماً از فرصت مشاوره‌ی رایگان استفاده کنید. شرطش فقط یک چیز است: با رویا نیایید، با سؤال بیایید، برای رفع ابهاماتتون. در مشاوره‌ها بدون تعارف به شما می‌گوییم جایگاهتان در این بازار کجاست، و اگر جایتان این‌جا نبود، قطعاً همان را هم می‌گوییم.

و یک جمله‌ی آخر، نه از سر تحقیر، از سر تجربه. تا دیر نشده از این رویای شیرین بیدار شوید، قبل از اینکه تبدیل به کابوس زندگی‌تان شود. من آن کابوس را دیده‌ام و می‌دانم از آن طرفش هم می‌شود برگشت. بیست و چهار سال طول کشید تا بتوانم این جمله را با سند بگویم. مسیر درست، فعلاً، این‌جاست. تا روزی که کسی با استیتمنت ثابت کند ما تنها نیستیم.